چهارشنبه 8بهمن1393
امروز بامرضیه و فاطمه(یه هفتمی که مثله چسبه و ما خبرای خانم فاتحی رو ازش میگیریم)تو حیاط بودیم.خانم فاتحی امروز خیلی دیرتر از بقیه روزا اومد
.چون بیرون خیلی سرد بود اومدیم تو سالن و حیاطو نگاه میکردیم تا ببینیم خانم فاتحی کی میاد
![]()
.وقتی خانم فاتحی نزدیک سالن شد مرضیه و فاطمه ی خنگ هی من میکشیدن تاببرنم پیش خانم فاتحی ![]()
آخه من بهشون گفتم میخوام یه چیزی به خانم فاتحی بگم،اونام میگفتن باید بری پیش خانم فاتحی و باهاش حرف بزنی.با این کارشون من استرسی شدم
و یادم رفت چی میخوام بگم
خانم فاتحی مارو ازپشت سر دیده بود
و وقتی اومد داشت بهمون میخندید (البته خانم فاتحی همیشه میخنده ولی از خنده ی این دفعه اش معلوم بود داره به ما میخنده) اول فاطمه سلام کرد بعد من سلام کردم،من که از خجالت آب شدم
.راستی خانم فاتحی امروز کفش پاشنه دار پوشیده بود بعد میگه من پاهام درد میکنه!!!!!!!
من رفتم یه جایی که دور ازچشم خانم فاتحی باشم.بعد اون فاطمه ی بی ادب گفت رفته پیش خانم فاتحی وگفته من باهاش کار دارم
مرضیه هم تاییدش کرد
منم کلی ترسیدم و نمیدونستم باید چی کار کنم
.یه دفعه اون دو تا خنگ بی ادب گفتن که الکی گفتن.
قبل از اینکه خانم فاتحی بره سر کلاسش من رفتم پیش الهام آتشگاهی(یه هشتمی که من ازش درباره ی خانم فاتحی اطلاعات میگیرم)اونا زنگ اول با خانم فاتحی کلاس داشتن؛بهش گفتم از خانم فاتحی بپرسه که به غیر از مدرسه ی ماکجادرس میده،یکی دیگه از سوالامم این بود که از خانم فاتحی بپرسه که سایتی درباره ی علوم انسلنی داره یانه
؟؟؟؟؟ اونم گفت که میپرسه.
اومدم تو کلاسم ولی دوباره اومدم توسالن طبقه ی دوم تا جزوه های فرزانگانو از خانم محبوبی(بکی از معاونا مون)بگیرم.وقتی تو اتاق خانم محبوبی بودم حواسم بود که خانم فاتحی کی میره سر کلاسش تا ببینمش.
خلاصه همین طور که خانم محبوبی داشت جزوه هارو به من میداد خانم فاتحی اومد ومنم دید.
بازم اون لبخند همیشگیش رو لباش بود.
خانم گلم وقتی میخنده خیلی خوشگل تر و جذاب تر میشه.
زنگ تفریح اول رفتم تو سالن طبقه ی دوم که کنترل دیتا رو به خانم راحتی بدم که دیدم مرضیه و فاطمه(همون هفتمیه)تو سالنن فاطمه گفت میخواد بره به خانم فاتحی بگه که من کارش دارم
.چون قرار بود من کارمو زنگ تفریح به خانم فاتحی بگم.مرضیه وفاطمه اصرار میکردن تامن برم پیش خانم فاتحی،ولی چیزی که من میخواستم بگم اون قدر مهم نبود که خانم فاتحی رو به خاطر گفتنش از دفتر بکشم بیرون تازه باید خصوصی بهش میگفتم.خلاصه فاطمه هی اصرار میکرد که به خانم فاتحی بگه که از دفتر بیاد بیرون چون من کارش دارم.من به فاطمه گفتم اگه بگی منم از اینجا میرم تاضایع شی وخانم فاتحی وقتی بیاد ببینه کسی نیست و از دست تو ناراحت میشه؛فاطمه ی چشم خیره رفت به خانم فاتحی که دم در دفتر بود گفت:خانم زهرا کارتون داره خانم فاتحی هم گفته کدوم زهرا؟؟؟؟؟فاطمه هم گفته زهرا نصرآبادی.خانم فاتحی گفته باشه الآن میام
.منم که دیدم اوضاع خیلی بده زود فرار کردم و اومدم تو حیاط
.مرضیه هم گفت زهرا بدو برو خانم فاتحی اومده بیرون میگه پس زهرا کجاست؟؟؟؟
فاطمه هم به خانم فاتحی گفته الآن همین جا بوده
ولی نمیدونم کجا رفته!!!!!!شااااااید رفته پایین.آبروم پیش خانم فاتحی رفت آه ه ه ه ه ه خدای من.![]()
![]()
زنگ تفریح دوم منو ریحانه رفتیم پیش خانم پیروزیان(یکی از معاونامون)تا کار پرورشیمونو بهش بدیم.اونم گفت کار داره و زنگ بعد بریم پیشش وقتی رفتم بالا خانم فاتحی داشت میرفت سر کلاسش.خانم فاتحی امروز زود میرفت آخه تا 12:20کلاس داشت.
آخر زنگ سوم با خانم توحید خواه رفتیم تو سالن ورزش که بازی مارو ببینه به خاطر همین نتونستم برم نماز تا خانم فاتحی رو ببینم تازه نتونستم ببینم کی میره.
امروز زیاد خوش نگذشت آخه از اول تا آخر آبروم پیش خانم فاتحی میرفت.خلاصه امروزم تموم شد امیدوارم یک شنبه روز خوبی باشه.