شنبه 11بهمن1393

 

امروز صبح داشتم از پنجره ی کلاسمون بیرونو نگاه میکردم تا ببینم بارون میاد یانه.که یه دفعه دیدم یه ماشین405پایین بود از اون پنجره نتونستم پلاکشو ببینم،واسه همین رفتم از یه پنجره ی دیگه نگاه کردم دیدم ماشین خانم فاتحی جونم بود.سریع رفتم به مرضیه گفتم بدو بیابریم پایین خانم فاتحی اومده.اومدیم که بریم پایین که یه دفعه خانم صفی آبادی(معلم دین و زندگیمون که البته معلم مرضیه شون نیست و من اصلااااااا دوستش ندارم)اومد منم الکی بهش گفتم من میتونم برم پیش خانم فسنقری کارشون دارم؟؟؟؟؟خانم صفی آبادی هم گفت خانم فسنقری که الآن این جا بود!!!!!منم گفتم خوب میشه برم؟؟؟؟؟خانم صفی آبادی گفت آخر ساعت برین.مرضیه گفت من برم ببینم خانم فاتحی کجاست؟؟؟؟منم بهش گفتم برو. اومدم تو کلاس که دیدم مرضیه اومد در کلاسمون والکی به معلممون گفت:خانم عطار با نماینده ی کلاس کار داره؛خانم صفی آبادی هم گفت حتما از خانم عطار(یکی دیگه از ناظمامون)برگه بگیرید.منم اومدم بیرون و به مرضیه گفتم حالا چی کار کنم معلممون گفته براش از خانم عطار برگه بگیرم.مرضیه گفت حالا ولش کن بیا بریم پایین خانم فاتحی پایینه.

رفتیم سالن طبقه ی دوم دیدم خانم فاتحی داره با خانم فسنقری(یکی دیگه از معاونامون)حرف میزنه.معلم گلم خیلی ناز شده بود.رفتم پیش خانم عطار تا ازش برگه بگیرم،الکی بهش گفتم معلمم رفته سر کلاسمون گفته براش برگه ببرم وقتی برگه رو گرفتم مرضیه گفت خانم فاتحی رفته پایین.فاطمه و مریمم اومده بودن سالن طبقه ی دوم تاببینن ما چی کار میکنیم.منو مرضیه با سرعت رفتیم پایین. تو سالن طبقه ی اول خانم فاتحی رو دیدیم و بهش سلام کردم؛خانم فاتحیم گفت سلام خوبی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! این اولین بار بود که به من میگفت خوبی!!!!!!فکر کنم به خاطر پیامی بود که بهش دادم و ازش پرسیدم فاطمه پناهی پور اون روز بهش گفته من کارش دارم یانه؟؟؟؟؟؟خانم فاتحیم فکر کرده من حالم خوب نیست.

واسه اینکه کارمون خیلی ضایع نباشه دویدیم و رفتیم تو وضو خونه تا آب بخوریم.وقت برگشتن اول پله ها بودیم که خانم فاتحی رو دیدیم که داره از پله ها میاد پایین؛نمیدونم چرا امروز نمی خندید؟؟؟؟؟معلم گلم وقتی نمی خنده من خیلی ناراحت میشم.نکنه دوباره براش مشکلی پیش اومده؟؟؟!!!!!

زنگ تفریح سوم وقتی از سالن ورزش اومدم تابرم برگه هایی که قراربود واسه ی دکلمه ی 12 بهمن بخونم به خانم پیروزیان بدم دیدم خانم فاتحی تو سالن طبقه ی اول جلوی در کارگاه کامپیوتر با دانش آموزاش(که من خیلی بهشون حسودیم میشه)حرف میزدن فک کنم درباره ی نمره هایی بود که خانم فاتحی به بچه ها داده بود.

وقتی مدرسه تعطیل شد،اومدم برم پیش خانم محبوبی تو کارگاه کامپیوتر که دیدم خانم محبوبی اونجا نیست ولی خانم فاتحی اونجا بود. زود اومدم بیرون وبا ریحانه از مدرسه اومدیم بیرون؛ریحانه رفت خونشون ومن و نجمه داشتیم دم در مدرسه با هم حرف میزدیم که دیدم خانم فاتحی از مدرسه اومد بیرون،چون ژاکت پوشیده بود و هوا هم خیلی سرد بود داشت یخ میزد واسه همین زود رفت یه نفر اومده بود دنبالش نمیدونم شوهرش بود یا پسرش،ولی هر کس بود با ماشینی اومده بود که من تا حالا اونو ندیده بودم البته مثل ماشین دیگه اش405 بود ولی به هر حال پلاکشو برداشتم.

[ شنبه 19 دی 1394 ] [ 19:18 ] [ my-lovely-teacher ]
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران