خـــــاطــــره ي 1 بهــــــمـــــن 1393


امروز طبق معمول بامرضيه رفتيم پايين تا خانم فاتحي رو ببينيمولي نميدونم چي شد كه ما وقتي رسيديم وسط حياط خانم فاتحي نزديك در سالن بود اصلا معلوم نبود كي اومد!!!!!!!!! خلاصه اون جا كه نتونستيم ببينيمشقبل ازاين كه زنگ كلاس بخوره رفت توكلاسش من و مرضيه داشتيم توسالن راه ميرفتيم كه ديديم داره مياد تو دفتر.مرضيه زل زده بود داشت نگاش ميكرد كه من بهش گفتم كار خودتو بكن نگاشم نكن چون خيلي ضايع بوديم بعد كه ازتو دفتر اومد بيرون ما تقريبا نزديك در دفتر بوديم بهش سلام كردم ولي چون هم صداي خودم آروم بود هم اون متوجه نشد جواب ندادبعد رفتيم در كلاس فاطمه تا ازش بپرسيم امروز مطالعات دارن يانه؟؟؟؟ داشتيم باهاش حرف ميزديم كه ديديم خانم فاتحي توسالونه داره جواب سؤالاي بچه هارو درباره ي برگه هاشون ميداد يه جوري واستادم كه منو ببينهزنگ دوم كه خورد دوباره رفتيم در كلاس فاطمه كه يه دفه ديديم خانم فاتحي توكلاسهولي خدارو شكر مارو نديد وگرنه ضايع بود ما به خاطر اون اومديم زود ازاونجا دورشديم تا مارو نبينهزنگ دوم كه رسيد تو كلاس ازخانم استيري اجازه گرفتيم بريم سالن واسه واليبال اين زنگ اتفاق خاصي نيفتاد.زنگ سوم از خانم توحيد خواه اجازه گرفتيم بريم سالن كه يه دفه توراه ديدم با هفتميا از نماز خونه اومد بيرون رفت تو لابراتواروقتي زنگ خورد من از تو سالن ورزش اومدم دنبال مرضيه تابريم پيش خانم فاتحي وقتي رفتيم پايين ديديم داره با مستخدم مدرسه حرف ميزنه چند دقيقه اونجا رژه رفتيم ولي نيومد تصميم گرفتيم بريم روپله ها تا وقتي داره مياد بالا ما بريم پايينو بهش سلام كنيماونجا ديديم رفت تو آزمايشگاه چند دقيقه ديگه ام واستاديم  تا اين كه تصميم گرفتيم به يه بهونه ي الكي بريم توآزمايشگاهاونجا اون قدر مشغول صحبت بود كه نفهميد ما اونجاييمداشتيم ميومديم بالا كه با فاصله ي كمي بعد از ما اومد بالا فاصله اش تقريبا باما دومتربودرسيديم طبقه ي دوم به چند نفر كه من نميشناختمشون سلام كرد ما همين جوري كه داشتيم ميرفتيم طبقه ي سوم اونم نگا ميكرديميه دفه مرضيه گفت خانم فاتحي زيرچشي نگات كرد البته من كه نديدم ولي مرضيه به جون خانم مختاريه قسم خورد كه راست ميگه.اول زنگ چهارم با نجمه ازخانم فخرايي اجازه گرفتيم بريم پيش خانم محبوبي يه متر مونده بود به اتاق خانم محبوبي ازكلاسش اومد بيرون منم مجبور شدم نگاش كنم بهش سلام كردم اونم جواب داد همراه با يه خنده كه مطمئنم واسه پيامي بود كه روز امتحان زيست بهش دادم اين زنگم به خوبي و خوشي گذشت. ماواسه المپياد ورزشي درون مدرسه اي يه مربي واسه تيم واليبال ميخواستيم كه بايد از بين معلماي مدرسه ميبود البته اونايي كه روزاي دوشنبه يا چهارشنبه ميان.خانم فاتحيم چهارشنبه مياد من بچه هارو راضي كردم كه خانم فاتحي مربي ما باشه.زنگ آخركه خورد منو مرضيه منتظرش بوديم كه بياد تابهش بگم مربي ما ميشه يانه؟؟اول گفتم كه شما تاحالا واليبال كاركردين يانه؟؟؟اونم گفت تو دوران دبيرستان آره.من گفتم واسه المپياد ورزشي درون مدرسه اي مربي نياز داريم شما مربي ما ميشين؟؟؟؟؟؟؟؟اونم گفت من دستام درد ميكنه نميتونم بيام!!!!!!گفتم شما مربي ميشيد بازي كه نميكنيد!!!!!!!بازم گفت نه مبينا رودي و ياسمن بياتم كه عضو تيمن اومدن بهش گفتن بياد ولي بازم گفت نه آه خداي من... چه قد بدبود.ولي من امروز بهش پيام ميدم كه بياد اگه بگه نه دوباره روز يك شنبه بهش ميگم اون قد اصرار ميكنم كه بياد آخه با معلماي ديگه اصلا بازي جذاب نميشه.خدايا يعني ميشه خانم فاتحي مربي ما بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ یکشنبه 20 دی 1394 ] [ 08:42 ] [ my-lovely-teacher ]
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران