گــــــــــاهــــــــي...
گاهی اوقات دوست داری بدانند که برخی دوست داشتن ها
هراتفاقی هم که بیفتد...
فراموش نمی شوند...نمی شوند...نمی شوند...
وهمیشه درامن ترین مکان قلبت جا دارد...!^_^

array(0) { }
گاهی اوقات دوست داری بدانند که برخی دوست داشتن ها
هراتفاقی هم که بیفتد...
فراموش نمی شوند...نمی شوند...نمی شوند...
وهمیشه درامن ترین مکان قلبت جا دارد...!^_^

گاهي اوقات…
گاهي اوقات …
گاهي اوقات…
گاهي اوقات…
گاهي اوقات…
گاهي اوقات…
گاهي اوقات…
گاهي اوقات…
گاهي اوقات…
گاهي اوقات…
گاهي اوقات…
گاهي اوقات…
گاهي اوقات…

امتحان زبان فارسی
امروز سر جلسه نشسته بودیم و منتظر بودیم تا بگن شروع کنیم.یه دفعه من خانم فاتحی رو تو سالن دیدم
![]()
به ریحانه گفتم من دیگه بدبخت شدم(واسه استرسی که تو امتحان میگرفتم).نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت.
حرفم که تموم شد خانم فاتحی وارد کلاسی شد که ما امتحان داشتیم...![]()
از اون لحظه دیگه دست و پاهام داشت میلرزید فک کنم امتحانمو گند زدم رفت.
نه میتونستم ساعتو نگاه کنم نه سرمو بیارم بالا گردنم داشت میشکست.![]()
وقتی برگه هایی رو که باید امضا میکردیمو آوردن مونده بودم چی کار کنم!!! آخه امضای من ترکیبی از امضای خانم فاتحی و خودم بود.![]()
به هر حال هر جور بود سوالارو جواب دادم.تازه برگه رو هم سه دور کردم.
میخواستم تا آخر امتحان بمونم ولی دیدم دارم جواب سوالارو تغییر میدم پاشدم برگه رو دادم به خانم فاتحی
و گفتم بفرمایید خانم فاتحی هم گفت ممنون.
وقتی چشــــــــــــــمانی پر از احساس می شود؛
وقتی دستانی می لرزد؛
وقتی قلــــبی تند می زند،
برای کســــــــی ...
وقتی میخواهی بگویی احساس چشمانت را...
و دلیل لرزش دستانت را...
و میخواهی توصیف کنی سرعت تپش قلبت را...
ولی نمیتوانــــــی...
می بینی نگرانی تمام وجودت را گرفته...
وفقط سکوت می کنی...
سکوت....سکوت...سکوت...
وفقــــــــــط سکوت...